
امیرمحمد شریفی در نخستین تجربه کارگردانی و تهیهکنندگی این اثر، مرگ را به یک مهمانی تولد دعوت کرده است؛ مهمانیای که قرار است در آن دروغ بهای سنگینی داشته باشد. اما میان ایدهای که ظرفیت کمدی، تعلیق و مواجهه با حقیقت را در خود دارد و آنچه روی صحنه شکل میگیرد، پرسشهایی درباره ریتم روایت، تعدد شخصیتها و کیفیت اجرای گروهی باقی میماند.
مهمانی معمولاً با ورود مهمانان، گفتوگوهای پراکنده، شوخیها و مناسباتی آغاز میشود که هرکس در آن میکوشد تصویری پذیرفتنی از خودش به دیگران ارائه دهد. در مهمانی به میزبانی مرگ، این نظم آشنا قرار است بههم بریزد. مرگ به جمع وارد میشود و قانونی میگذارد که دیگر نمیتوان بهآسانی از زیر بار آن گریخت: دروغ گفتن ممکن است به قیمت جان تمام شود. نمایش امیرمحمد شریفی با چنین موقعیتی آغاز میشود؛ ایدهای که از همان ابتدا امکان شکلگیری یک بازی نمایشی میان حقیقت، پنهانکاری و ترس را فراهم میکند. بااینحال، اجرای این ایده در مواجهه با تماشاگر، مسئلههایی را نیز پیش میکشد که بررسی آنها برای شناخت ظرفیت واقعی اثر ضروری است.
فصل اول
مرگ در میان مهمانان؛ ایدهای میان کمدی و حقیقت
مرگ معمولاً مهمان ناخوانده زندگی آدمهاست؛ حضوری که زمان و مکان آمدنش در اختیار کسی نیست. اما در مهمانی به میزبانی مرگ، این موقعیت وارونه میشود. مرگ به یک مهمانی تولد دعوت شده یا دستکم در جایگاه میزبان ظاهر میشود؛ جایی که آدمها تا پیش از ورود او سرگرم مناسبات معمول خود هستند. آنچه این موقعیت را برای نمایش قابل استفاده میکند، تضاد میان فضای آشنای یک دورهمی و قانونی است که ناگهان بر آن حاکم میشود. مهمانان باید درباره خودشان و آنچه پنهان کردهاند پاسخگو باشند؛ دروغ دیگر وسیلهای برای عبور از یک موقعیت ناخوشایند نیست، بلکه میتواند پیامد مرگبار داشته باشد.
امیرمحمد شریفی، کارگردان و تهیهکننده نمایش، نقطه آغاز شکلگیری اثر را در همین جابهجایی موقعیت میداند. او در توضیح ایده اولیه میگوید: نقطه شروع برای من، قرار دادن مرگ در موقعیتی کاملاً متضاد با ماهیت خودش بود؛ یک مهمانی تولد، فضایی که معمولاً با شادی، جشن و دورهمی همراه است، اما ناگهان به جایی تبدیل میشود که آدمها باید با حقیقتهای پنهان زندگیشان روبهرو شوند. این انتخاب، مرگ را از یک اتفاق انتهایی خارج میکند و به عاملی فعال در مناسبات میان شخصیتها تبدیل میسازد. او ادامه میدهد که علاقه داشته مرگ را نه صرفاً بهعنوان یک اتفاق پایانی، بلکه بهعنوان یک شخصیت وارد زندگی روزمره آدمها کند؛ شخصیتی که قواعد یک جمع بهظاهر عادی را تغییر میدهد.
این تغییر قواعد، هسته اصلی موقعیت نمایشی است. مهمانان در ابتدا با همان رفتارهایی وارد صحنه میشوند که از یک جمع آشنا انتظار میرود؛ هرکس تصویری از خودش دارد و در برابر دیگران میکوشد آن تصویر را حفظ کند. ورود مرگ، این امکان را محدود میکند. حالا هر پاسخ میتواند به افشای رازی منجر شود و هر سکوت، معنایی فراتر از یک مکث معمولی پیدا کند. شریفی در توضیح نسبت حقیقت با ساختار نمایش تأکید میکند که حقیقت در اینجا صرفاً یک مفهوم اخلاقی نیست، بلکه به مسئلهای حیاتی تبدیل میشود. از نگاه او، آدمها همیشه به دلیل بدخواهی دروغ نمیگویند؛ گاهی برای حفظ آبرو، روابط، منافع یا تصویری که از خود ساختهاند، واقعیت را پنهان میکنند.
این توضیح، امکان خواندن نمایش را فراتر از یک بازی ساده برای شناسایی دروغگوها فراهم میکند. مسئله فقط این نیست که چه کسی راست میگوید و چه کسی دروغ. مهمتر آن است که هر شخصیت در لحظه مواجهه با خطر، چه چیزی را حاضر است درباره خودش آشکار کند و برای نجات خود تا کجا پیش میرود. شریفی میگوید ورود مرگ امکان پنهان شدن پشت دروغها را از شخصیتها میگیرد، اما انتخاب همچنان بر عهده خود آنهاست. او در این باره میگوید: من بیشتر از آنکه به دنبال محکوم کردن دروغ باشم، میخواستم ترس انسان از مواجهه با حقیقت را نشان بدهم.
چنین نگاهی، اگر در ساختار دراماتیک بهاندازه کافی پرورش پیدا کند، میتواند رابطه میان شخصیتها را از سطح اعترافهای پیدرپی فراتر ببرد. هر حقیقتی که آشکار میشود، باید چیزی را در مناسبات جمع تغییر دهد؛ اعتماد را از میان ببرد، ائتلافی موقت بسازد یا شخصیتی را در موقعیتی قرار دهد که پیشتر تصورش را نمیکرد. در غیر این صورت، قانون مرگبار نمایش به یک سازوکار تکراری تبدیل میشود: پرسش، انکار، افشا و مجازات. ظرفیت ایده در گرو آن است که این چرخه هر بار شکل تازهای از تعارض انسانی را پیش روی تماشاگر بگذارد.
شریفی نیز تعلیق موردنظرش را تنها در هویت میزبان یا شیوه مجازات جستوجو نمیکند. او میداند که عنوان نمایش از ابتدا حضور مرگ را به تماشاگر اطلاع میدهد و بنابراین قرار نیست همهچیز بر غافلگیری از ورود این شخصیت استوار باشد. از نظر او، پرسش اصلی پس از ورود مرگ شکل میگیرد: چه کسی حقیقت را میگوید؟ چه کسی دروغ میگوید؟ چه کسی دیگری را قربانی میکند تا خودش نجات پیدا کند؟ در این تعریف، تماشاگر قرار است از جایگاه ناظر فاصله بگیرد و خود را در موقعیت شخصیتها تصور کند. تعلیق، بیش از آنکه به دانستن هویت یک عامل پنهان وابسته باشد، به انتظار برای تصمیم آدمهایی مربوط میشود که در شرایطی غیرعادی قرار گرفتهاند.
بااینحال، میان تعلیقی که در توضیح ایده مطرح میشود و تعلیقی که در طول اجرا به دست میآید، فاصلهای وجود دارد. عنوان نمایش و خلاصه داستان، از همان ابتدا مسیر کلی مواجهه با مرگ و دروغ را آشکار میکنند. بنابراین بار اصلی کنجکاوی باید بر دوش روابط، کیفیت افشاگریها و تغییر رفتار شخصیتها باشد. اگر تماشاگر بتواند پیش از وقوع اتفاقات، مسیر آنها را بهآسانی حدس بزند، دیگر صرف حضور مرگ برای حفظ کشش داستانی کافی نیست. در چنین ساختاری، جزئیات شخصیتپردازی و چگونگی توزیع اطلاعات اهمیت بیشتری پیدا میکند.
یکی از نقدهایی که در بازخوردهای تماشاگران تکرار شده، به زمان طولانی بخش ابتدایی نمایش مربوط است. برخی از مخاطبان از کندی شروع و تأخیر در شکلگیری اتفاق اصلی نوشتهاند؛ درحالیکه بخش مهمی از بحران در حدود ده دقیقه پایانی متمرکز میشود. این مسئله را نمیتوان صرفاً به تفاوت سلیقه تماشاگران نسبت داد، زیرا خود کارگردان نیز آن را یکی از موارد قابل بررسی میداند. شریفی توضیح میدهد که در طراحی اولیه، زمانی به معرفی شخصیتها، روابط و فضای عادی مهمانی اختصاص داده شده تا تماشاگر پیش از ورود مرگ با جمع آشنا شود. از نظر او، این شناخت قرار است تأثیر تغییر قواعد را بیشتر کند؛ اما او در عین حال میپذیرد که معرفی طولانی شخصیتها میتواند شکلگیری تعلیق را به تأخیر بیندازد.
او درباره این مسئله میگوید: میان ایجاد زمینه برای اتفاقات و حفظ ریتم نمایشی باید تعادل وجود داشته باشد. این جمله، مسئلهای را پیش میکشد که به ساختار کلی نمایش مربوط است: شناخت شخصیتها تا چه اندازه برای درک بحران ضروری است و از کجا به بعد، معرفی آنها جای حرکت داستان را میگیرد؟ در نمایشی که قرار است بر افشای رازها و تغییر روابط تکیه کند، معرفی شخصیتها زمانی مؤثر است که از همان ابتدا نشانهای از تعارضهای بعدی را در خود داشته باشد. صرف حضور افراد در یک مهمانی و نمایش رفتارهای روزمرهشان، لزوماً به شناخت عمیقتر آنها منجر نمیشود.
شریفی در پاسخ به پرسشی درباره بازبینی متن، به کارکرد هر شخصیت اشاره میکند. از نظر او، تعداد شخصیتها بهخودیخود مسئله اصلی نیست؛ مهم این است که هرکدام چه چیزی به جهان نمایش اضافه میکنند. او معتقد است هر شخصیت باید یا بخشی از جهان داستان را معرفی کند، یا تعارضی بسازد، یا رابطهای را تغییر دهد. اگر حضور فردی تنها برای پر کردن صحنه باشد، باید در ساختار بازنگری شود. به همین دلیل، اولویت او در بازبینی احتمالی متن، افزودن اتفاقات تازه نیست؛ بلکه فشرده کردن موقعیتها، تقویت انگیزه شخصیتها و جلوگیری از تکرار کارکردهای مشابه است.
این موضع از آن جهت اهمیت دارد که تعدد بازیگران یکی دیگر از موضوعات مطرحشده در نظرهای تماشاگران است. برخی مخاطبان معتقد بودهاند فضای سالن و تعداد افراد حاضر روی صحنه تناسب کافی نداشته و همزمانی کنشها تمرکز را دشوار کرده است. در مقابل، شریفی از جمع بزرگ بهعنوان بخشی از منطق مهمانی دفاع میکند. او میگوید حضور افراد متعدد اجازه میدهد دروغ، ترس و واکنشهای انسانی شکلهای متفاوتی پیدا کنند؛ زیرا در یک جمع، هر فرد میتواند حقیقت متفاوتی داشته باشد و رفتار هرکدام بر دیگری اثر بگذارد. با این همه، او نیز تأکید میکند که گروه بزرگ تنها زمانی ارزشمند است که به یک ارگانیسم واحد تبدیل شود و حضور هیچیک از اعضا بیدلیل نباشد.
در اینجا پرسش اصلی به ضرورت نمایشی هر شخصیت بازمیگردد. آیا همه مهمانان در شکلگیری تعارض اصلی سهمی دارند؟ آیا هرکدام بخشی از شبکه روابط را تغییر میدهند یا بعضی از آنها تنها در امتداد یک موقعیت مشترک باقی میمانند؟ پاسخ به این پرسش را نمیتوان فقط از تعداد بازیگران دریافت کرد؛ باید دید هر حضور چه تغییری در جریان صحنه ایجاد میکند. جمعیت روی صحنه زمانی به یک نیروی دراماتیک تبدیل میشود که رفتار افراد به یکدیگر وابسته باشد و تماشاگر بتواند میان واکنشهای پراکنده، رابطهای معنادار پیدا کند.
شریفی درباره این مسئله به تفاوت میان شلوغی هدفمند و شلوغی بدون هدایت اشاره میکند. او معتقد است در یک مهمانی واقعی، افراد همزمان حرف میزنند، نگاه میکنند، پچپچ میکنند و به رفتار یکدیگر واکنش نشان میدهند؛ بنابراین علاقه داشته این زنده بودن جمع در صحنه حفظ شود. اما از نظر او، اگر همه بازیگران در یک لحظه بخواهند توجه تماشاگر را به خود جلب کنند، هیچکدام بهدرستی دیده نمیشوند. او میگوید در میزانسن باید مشخص باشد که در هر لحظه کدام کنش در اولویت است و دیگران چگونه آن را همراهی میکنند.
این توضیح، به یکی از دشواریهای اصلی اجرای نمایشهای گروهی میرسد: بازیگرانی که در مرکز کنش نیستند، نباید از جهان نمایش خارج شوند، اما حضور آنها نیز نباید به رقابتی دائمی برای جلب نگاه تماشاگر تبدیل شود. سکوت، واکنش و حتی ایستادن در پسزمینه میتواند بخشی از بازی باشد؛ مشروط بر آنکه نسبت روشنی با اتفاق اصلی داشته باشد. در غیر این صورت، آنچه قرار بوده حس یک مهمانی زنده را ایجاد کند، ممکن است به مجموعهای از کنشهای همزمان و کمارتباط تبدیل شود.
شریفی در پاسخهایش چند بار به امکان بازنگری اشاره میکند؛ از توزیع اطلاعات در آغاز گرفته تا کارکرد شخصیتها و هدایت میزانسنهای گروهی. این پذیرش، دستکم نشان میدهد که او نقدهای مربوط به ساختار و اجرای نمایش را خارج از بحث درباره نیت اولیه اثر نمیداند. ایده مهمانیای که مرگ در آن از آدمها حقیقت میخواهد، همچنان ظرفیت گسترش دارد؛ اما رسیدن به این ظرفیت به آن وابسته است که هر شخصیت، هر شوخی و هر لحظه حضور روی صحنه ضرورت خود را پیدا کند. مرگ در این مهمانی از ابتدا دعوت شده است؛ مسئله دشوارتر، ساختن جهانی است که حضور او واقعاً بتواند رفتار همه مهمانان را تغییر دهد.
فصل دوم
صحنهای شلوغ، روایتی پراکنده؛ وقتی اجرا از ایده عقب میماند
در نمایشی که قرار است ورود مرگ نظم یک مهمانی را بر هم بزند، هر حرکت و واکنش باید در خدمت تغییر مناسبات میان شخصیتها باشد. مهمانان میتوانند همزمان حرف بزنند، پچپچ کنند، از نگاه دیگری بگریزند یا واکنشی نشان دهند که در ظاهر ارتباطی با گفتوگوی اصلی ندارد؛ اما این تعدد رفتارها زمانی به زندگی صحنه کمک میکند که تماشاگر بتواند میان آنها اولویتها را تشخیص دهد. در مهمانی به میزبانی مرگ، همین مرز باریک میان ازدحام زنده یک مهمانی و آشفتگی اجرایی به یکی از مسائل اصلی تبدیل میشود. گروه بزرگی از بازیگران در فضایی محدود حضور دارند و در بخشهایی از اجرا، چند اتفاق بهطور همزمان رخ میدهد. نتیجه، دستکم برای بخشی از تماشاگران، دشواری در دنبال کردن مسیر اصلی روایت است؛ گویی صحنه در لحظاتی بیش از آنکه تماشاگر را به مرکز واقعه هدایت کند، او را میان چند نقطه پراکنده سرگردان میگذارد.
امیرمحمد شریفی، کارگردان و تهیهکننده نمایش، این همزمانی را انتخابی آگاهانه میداند. از نظر او، مهمانی قرار نیست مجموعهای از گفتوگوهای نوبتی و منظم باشد؛ آدمها در چنین موقعیتی همزمان حرف میزنند، به یکدیگر نزدیک میشوند، چیزی را پنهان میکنند و از واکنش دیگران تأثیر میگیرند. او میگوید مسئله در اجرای چنین وضعیتی، تشخیص تفاوت میان شلوغی هدفمند و ازدحام کنترلنشده است: اگر همه بخواهند توجه بگیرند، در نهایت هیچکس دیده نمیشود. این جمله، شاید دقیقترین صورتبندی مسئلهای باشد که در بخشهایی از اجرا به چشم میآید. واقعگرایی یک مهمانی را نمیتوان صرفاً با افزایش تعداد آدمها یا همزمان کردن رفتارها به دست آورد. صحنه به مرکز ثقل نیاز دارد؛ گاهی گفتوگویی باید شنیده شود، گاهی واکنش خاموش یک بازیگر اهمیت پیدا میکند و گاهی سکوت باید فضای لازم را برای تغییر موقعیت فراهم کند. اگر این جابهجاییها در میزانسن روشن نباشند، حضور همزمان بازیگران بهجای ساختن یک جهان اجتماعی، به رقابت چند کنش برای جلب توجه تبدیل میشود.
شریفی در توضیح شیوه هدایت این جمع، از ضرورت تعیین مرکز توجه در هر لحظه حرف میزند. به اعتقاد او، بازیگری که در آن لحظه دیالوگ ندارد نیز نباید از جریان صحنه خارج شود؛ باید با نگاه، واکنش و حضورش زنده بماند، اما این زنده بودن نباید به معنای رقابت با کنش اصلی باشد. این تمایز در تئاتر اهمیت زیادی دارد: بازیگرِ حاضر در پسزمینه میتواند به عمق موقعیت کمک کند، به شرط آنکه بداند چه زمانی باید دیده شود و چه زمانی حضورش را به نفع اتفاق اصلی عقب ببرد. در این اجرا، با توجه به تعدد شخصیتها و محدودیت فضای بازی، چنین تنظیمی دشوارتر هم شده است. یکی از تماشاگران در یادداشتی به همین مسئله اشاره کرده و معتقد بوده که همزمانی بازیها تمرکز را مختل میکند و ممکن است بعضی از اتفاقهای مهم از چشم مخاطب دور بماند. این نقد را نمیتوان صرفاً به سلیقه تماشاگر نسبت داد؛ وقتی روایت بر پنهانکاری، افشای راز و تغییر ناگهانی مناسبات بنا شده، از دست رفتن یک واکنش یا جمله میتواند دریافت مخاطب از رابطه شخصیتها را تغییر دهد.
کارگردان در پاسخ به پرسش درباره تعداد بازیگران نیز از منطق شکلگیری جهان مهمانی دفاع میکند. او میگوید حضور گروهی از آدمها امکان نمایش شکلهای متنوعتری از دروغ، ترس و واکنش در برابر مرگ را فراهم میآورد؛ با این حال، تعداد بهخودیخود امتیاز محسوب نمیشود و هر شخصیت باید در ساختار نمایش وظیفهای داشته باشد. شریفی هنگام صحبت از بازنگری متن، به همین موضوع بازمیگردد: باید دید هر شخصیت چه چیزی به جهان نمایش اضافه میکند، کدامیک تعارضی میسازد، رابطهای را تغییر میدهد یا بخشی از روایت را پیش میبرد. اگر حضوری صرفاً برای پر کردن صحنه شکل گرفته باشد، باید حذف یا بازنویسی شود. این نگاه، پاسخ مهمی به نقدی است که از سوی برخی تماشاگران مطرح شده بود: اینکه با شمار کمتری از شخصیتها میشد به هرکدام فرصت بیشتری برای شکل دادن به گذشته، انگیزه و تناقضهای فردی داد. البته کاهش تعداد بازیگران بهتنهایی راهحل نیست؛ اگر شخصیتهای باقیمانده همچنان کارکردی مشابه داشته باشند، مسئله فقط در مقیاسی کوچکتر تکرار خواهد شد. آنچه اهمیت دارد، نسبت میان تعداد شخصیتها، زمان حضورشان و سهم واقعی هرکدام در پیشبرد درام است.
مسئله بازی نیز در همین نقطه با ساختار اجرا تلاقی پیدا میکند. در برخی لحظات، کنشهای عاطفی و واکنشهای میان شخصیتها به اندازهای روشن و مؤثر شکل نمیگیرند که تماشاگر بتواند آنها را بیواسطه دریافت کند. برای نمونه، در موقعیتی که میزبان قصد درگیری با خواهر همسرش را دارد و قرار است فرد دیگری مانع او شود، ضعف در انتقال کنش باعث میشود مخاطب بیشتر از طریق حدس زدن موقعیت را بفهمد تا از راه آنچه روی صحنه اتفاق میافتد. مسئله در چنین لحظهای فقط شدت بازی نیست؛ مسیر حرکت، فاصله بدنها، مقاومت طرف مقابل و واکنش فرد مداخلهگر باید رابطهای قابلخواندن بسازند. اگر این عناصر بهدرستی به هم متصل نشوند، نیت بازیگر به نتیجه نمایشی تبدیل نمیشود. همین دشواری در بخشهایی از شوخیها نیز احساس میشود. موقعیت کمیک زمانی به خنده میرسد که زمانبندی، مکث، واکنش طرف مقابل و تغییر ریتم بهدرستی کنار هم قرار بگیرند. صرف وجود جملهای با نیت طنز یا موقعیتی بالقوه خندهدار، برای شکلگیری کمدی کافی نیست.
شریفی نیز کمدی را عنصری مستقل و الصاقشده به روایت نمیداند. توضیح او این است که قرار نبوده نمایش به اثری تماماً ترسناک تبدیل شود؛ مرگ در موقعیتهای روزمره و حتی خندهآور وارد میشود و طنز باید از دل همین برخورد بیرون بیاید. او بر اهمیت مکث، زمانبندی و واکنش بازیگر مقابل تأکید میکند و میپذیرد که گذار از لحظه کمیک به موقعیت جدی، کار سادهای نیست و باید در مواجهه با تماشاگر آزموده شود. این توضیح با بخشی از واکنشهای مخاطبان همخوانی دارد. بعضی از آنان شوخیها را عاملی برای فاصله گرفتن از مضمون اصلی دانستهاند و برخی دیگر معتقد بودهاند که ریتم کمدی در همه لحظات به نتیجه نمیرسد. در مقابل، تماشاگرانی هم از بازی بازیگر نقش عزرائیل و کنترل او بر موقعیت تعریف کردهاند. این تفاوت واکنشها را میتوان نشانهای از نابرابری کیفیت لحظات اجرا دانست؛ بخشهایی که ظرفیت کمیک یا تعلیقی دارند، همیشه به یک اندازه در صحنه تحقق پیدا نمیکنند.
ورود مرگ باید نقطهای باشد که مناسبات مهمانی را تغییر میدهد. شریفی برای این شخصیت، اقتدار را بیش از آنکه وابسته به ظاهر یا تهدیدهای کلامی بداند، حاصل انرژی متفاوت، سکون، حرکت کنترلشده، نگاه و واکنش دیگران معرفی میکند. از نظر او، گاهی سکوت مرگ میتواند از یک جمله تهدیدآمیز مؤثرتر باشد؛ زیرا حضورش باید جهان اطراف را تحت تأثیر قرار دهد. در میان بازخوردهای تماشاگران نیز بازی عزرائیل از معدود بخشهایی است که چند بار مورد توجه قرار گرفته است. یکی از مخاطبان از کنترل بازیگر این نقش نوشته و دیگری، در کنار اشاره به ظرفیت ایده، از میزانسن ورود مرگ انتقاد کرده است؛ به اعتقاد او، حرکت این شخصیت در بعضی لحظات بیشتر شبیه درخواست راه باز کردن است تا ورود موجودیتی که حضورش باید بر فضا مسلط شود. این دو دریافت در کنار هم نکته مهمی را پیش میکشند: بازیگر ممکن است در کیفیت فردی خود موفق باشد، اما اقتدار شخصیت تنها از اجرای او به دست نمیآید. جایگیری بدن در فضا، مسیر حرکت، واکنش جمع و نحوه تغییر رفتار دیگران باید این اقتدار را تأیید کنند. اگر مهمانان همچنان با همان منطق پیشین رفتار کنند، ورود مرگ از نظر روایی اتفاق افتاده است، اما اثر آن هنوز در تمام اجزای صحنه نفوذ نکرده است.
در آغاز اجرا، مسئله شنیده شدن دیالوگها نیز به دریافت تماشاگر لطمه زده است. شریفی این ایراد را میپذیرد و میگوید وضوح صدا از عناصر پایهای اجراست؛ بخشی از مسئولیت به بیان و حجم صدای بازیگران مربوط میشود و بخشی دیگر به بازبینی کارگردان و کنترل فنی و اجرایی. او اجرای عمومی را ادامه تمرین میداند و معتقد است بازخورد مخاطب باید به اصلاح عملی منجر شود. پذیرش این مسئله مهم است، اما برای نمایشی که بخش زیادی از تعلیق خود را از اطلاعات پنهان، اعترافها و گفتوگوهای میان شخصیتها میگیرد، شنیده نشدن یک دیالوگ اختلالی فراتر از کیفیت صوتی ایجاد میکند. تماشاگر ممکن است بخشی از زنجیره علت و معلولی را از دست بدهد و در ادامه، واکنش شخصیتها برایش بیمقدمه به نظر برسد. در چنین اجرایی، وضوح کلام بخشی از معماری روایت است.
یکی دیگر از نکاتی که در واکنش مخاطبان تکرار شده، طول مدت اجراست. نمایش برای مدت شصت دقیقه معرفی شده، اما بنا بر گزارش تماشاگران، اجرای آن حدود نود دقیقه به طول انجامیده است. شریفی میگوید طراحی اولیه بر مبنای یک ساعت بوده و مکثهای زنده، خنده تماشاگران، جابهجایی صحنهها و تغییر ریتم میتوانند زمان اجرا را افزایش دهند؛ با این حال، او اختلافی به این اندازه را توجیهپذیر نمیداند و احترام به زمان اعلامشده را بخشی از مسئولیت گروه در برابر مخاطب میشمارد. راهحل پیشنهادی او نیز بازبینی بخشهایی است که از نظر ریتم یا ضرورت دراماتیک نیاز به اصلاح دارند، نه کوتاه کردن شتابزده اجرا. این نکته به مسئله آغاز کند نمایش و تمرکز اتفاقهای اصلی در دقایق پایانی بازمیگردد. اگر معرفی شخصیتها بیش از اندازه طول بکشد، یا موقعیتهایی که قرار است تعلیق بسازند به اندازه کافی تغییر ایجاد نکنند، زمان اجرا افزایش مییابد بیآنکه لزوماً اطلاعات یا تجربه تازهای به مخاطب بدهد.
شریفی درباره پایانبندی نیز بر اهمیت تصویر آخر تأکید میکند. از نظر او، پایان باید حاصل مواجهه شخصیتها با حقیقت و مرگ باشد و باید میان چندلایه بودن معنا و تکرار پایانها تفاوت گذاشت. او میپذیرد که تماشاگر باید بتواند نقطه اوج، آخرین اتفاق روایی و لحظه پایان اجرای زنده را تشخیص دهد. این توضیح در پاسخ به واکنشهایی مطرح میشود که از تعدد پایانها و نامشخص بودن زمان مناسب برای تشویق سخن گفتهاند. در تئاتر، ابهام میتواند بخشی از تجربه زیباییشناختی باشد، اما ابهام در معنای پایان با نامعلوم بودن پایان اجرا یکی نیست. اولی میتواند تماشاگر را پس از خروج از سالن درگیر کند؛ دومی ممکن است پیوند میان صحنه و مخاطب را در همان لحظه آخر مختل کند.
کارگردان در پاسخ به پرسش درباره همزمانی مسئولیت هنری و تهیهکنندگی، از فاصله میان تصویر مطلوب و امکانات واقعی تولید صحبت میکند: زمان، مکان، نیروی انسانی و هزینهها. این توضیح، بهویژه در اجرایی با گروه بازیگران پرشمار و فضای محدود، اهمیت پیدا میکند. با این حال، محدودیت تولید زمانی به مسئلهای هنری تبدیل میشود که در سازماندهی صحنه، کیفیت بازی یا ریتم اجرا اثر بگذارد. نمیتوان همه کاستیها را به امکانات نسبت داد؛ همانطور که نمیتوان از کارگردان انتظار داشت شرایط تولید را نادیده بگیرد. مسئولیت او در این میان، یافتن نسبتی عملی میان خواستههای اجرایی و ظرفیتهای موجود است. مهمانی به میزبانی مرگ ایدهای دارد که میتواند با فشردگی بیشتر، شخصیتپردازی دقیقتر و میزانسن روشنتر به تجربهای منسجمتر تبدیل شود. اما برای رسیدن به آن نقطه، باید پذیرفت که هر حضوری روی صحنه، هر شوخی، هر مکث و هر حرکت، بهای زمانی و توجهی دارد که از تماشاگر گرفته میشود.
مرگ در این مهمانی قرار است پرده از دروغها بردارد؛ با این حال، پیش از آنکه شخصیتها در برابر حقیقت قرار بگیرند، خود اجرا باید تکلیفش را با شلوغی، زمان و تمرکز روشن کند. در فصل پایانی، پرسش از اینجا فراتر میرود: وقتی همه مهمانان ناچار به مواجهه با حقیقت میشوند، گروه هنری ورود آخر چه تصویری از این مواجهه برای تماشاگر باقی میگذارد و آیا پایان نمایش میتواند وزن ایده آغازین را به دوش بکشد؟
فصل سوم
وقتی مرگ سؤال میکند؛ حقیقتی که به تعویق میافتد
در مهمانی به میزبانی مرگ، مرگ با پرسشی ساده وارد جمع میشود، اما پاسخ دادن به آن برای هیچیک از مهمانان ساده نیست. هر شخصیت چیزی برای پنهان کردن دارد و هر دروغ، راهی برای حفظ موقعیتی است که شاید با آشکار شدن حقیقت از دست برود. امیرمحمد شریفی در پاسخ به این پرسش که تماشاگر باید با چه فکری سالن را ترک کند، به موقعیتی اشاره میکند که تمام منطق نمایش را در خود جمع کرده است: اگر مرگ امشب روبهروی من میایستاد و حقیقت را از من میخواست، جرئت گفتنش را داشتم؟ او معتقد است آدمها برای حفظ رابطهها، موقعیت اجتماعی، منافع شخصی یا حتی تصویری که از خود ساختهاند، حقیقتهایی را پنهان میکنند؛ گاهی آنقدر به این پنهانکاری ادامه میدهند که دیگر فرصتی برای روبهرو شدن با آن باقی نمیماند. از نظر او، ترس اصلی شاید خود مرگ نباشد، بلکه نداشتن فرصت برای مواجهه با خویشتن است.
این پرسش، ظرفیت تأملبرانگیز نمایش را شکل میدهد؛ اما فاصلهای میان پرسشی که اثر مطرح میکند و تجربهای که روی صحنه میسازد وجود دارد. تماشاگر باید در طول اجرا با شخصیتهایی روبهرو شود که هرکدام دلیل مشخصی برای دروغ گفتن دارند، از افشای چه چیزی میترسند و برای نجات خود تا کجا پیش میروند. اگر این انگیزهها به اندازه کافی در رفتار و رابطهها شکل نگیرند، قاعده مرگ و مجازات در حد یک ایده باقی میماند. در چنین وضعیتی، مخاطب پیام را میفهمد، اما الزاماً با سرنوشت شخصیتها درگیر نمیشود. تفاوت این دو مهم است: فهمیدن اینکه دروغ میتواند بهای سنگینی داشته باشد، با تجربه کردن فشار انتخاب در لحظهای که شخصیت راه گریزی ندارد، یکسان نیست.
در بازخوردهای مخاطبان، برخی از تماشاگران ایده حقیقت و حضور مرگ را جذاب دانستهاند و از پیام روشن نمایش و بازی بازیگر نقش عزرائیل تمجید کردهاند. گروهی دیگر، با وجود توجه به ظرفیت اولیه داستان، درباره کندی بخش آغازین، غلبه شوخیها بر مضمون اصلی و فشردگی اتفاقها در دقایق پایانی نوشتهاند. این تفاوت نظرها را نباید به دو دسته موافق و مخالف تقلیل داد. ممکن است تماشاگر ایده را بپذیرد، اما در مسیر اجرای آن با کمبودهایی روبهرو شود؛ یا لحظهای از بازی و میزانسن را به یاد بسپارد، بیآنکه کلیت روایت برایش به همان اندازه قانعکننده باشد. اتفاقاً پرسش اصلی درباره این نمایش در همین فاصله قرار دارد: چگونه میتوان ایدهای درباره حقیقت و مرگ را از سطح گفتوگو و پیام عبور داد و به تجربهای تبدیل کرد که در بدن بازیگران، رفتار شخصیتها و تصمیمهای آنها حضور داشته باشد؟
شریفی در توضیح پایان نمایش، بر این نکته تأکید میکند که تصویر آخر باید حاصل مواجهه شخصیتها با حقیقت و مرگ باشد. او میان چندلایه بودن پایان و تکرار پایانها تفاوت قائل است و میپذیرد که مخاطب باید بتواند نقطه اوج و آخرین اتفاق روایی را تشخیص دهد. این توضیح در پاسخ به انتقادهایی است که از سوی بعضی تماشاگران درباره تعدد پایانها و نامشخص بودن لحظه پایان اجرا مطرح شده بود. پایان در تئاتر صرفاً آخرین دیالوگ یا خاموش شدن نور نیست؛ لحظهای است که تمام مسیر پیشین اجرا در آن فشرده میشود. اگر چند تصویر یا موقعیت پیاپی برای پایان در نظر گرفته شده باشد، هرکدام باید ضرورت دراماتیک خود را داشته باشند. در غیر این صورت، به جای آنکه معنای اثر را گسترش دهند، از قدرت تصویر نهایی کم میکنند. تماشاگر میتواند پس از پایان نمایش درباره معنای آن تردید داشته باشد، اما بهتر است در تشخیص اینکه نمایش چه زمانی به پایان رسیده، سرگردان نماند.
شریفی در پاسخ به پرسش درباره مسئولیت همزمان کارگردانی و تهیهکنندگی، از فاصله میان خواسته هنری و امکانات تولید حرف میزند. زمان، مکان، نیروی انسانی و هزینهها عواملی هستند که در تصمیمهای اجرایی اثر میگذارند. او معتقد است محدودیتها نباید بهانهای برای پایین آمدن کیفیت باشند و وظیفه مدیریت تولید، حفظ بیشترین ظرفیت ممکن اثر در شرایط واقعی است. این مسئله برای گروهی که با شمار زیادی بازیگر در فضای محدود کار کرده، اهمیت بیشتری دارد. انتخاب تعداد بازیگران، مدت اجرا و شیوه سازماندهی صحنه، تصمیمهایی جدا از یکدیگر نیستند؛ هرکدام بر دیگری اثر میگذارند. اگر قرار است جمع بزرگی از شخصیتها در یک مهمانی حضور داشته باشند، باید برای دیده شدن و شنیده شدن هرکدام، نسبت روشنی میان فضا، زمان و کنش نمایشی برقرار شود. در غیر این صورت، همان چیزی که قرار بوده به جهان نمایش وسعت بدهد، ممکن است از تمرکز آن بکاهد.
این تجربه برای مدیران گروه هنری ورود آخر ظاهراً بخشی از مسیری بزرگتر است. امیرمحمد شریفی و امیرمحمد محمدی، مدیران گروه، در توضیح اهداف مجموعه از شکل دادن به یک گروه هنری مستقل، ماندگار و پویا صحبت میکنند؛ مجموعهای که قصد دارد بهتدریج در حوزه تئاتر و هنرهای اجرایی رشد کند، برای هنرمندان نوظهور فرصت ایجاد کند و امکان تجربهگری و تولید آثار متفاوت را فراهم آورد. آنها بر تداوم فعالیت، شکلگیری هویت مستقل و پرهیز از همکاریهای موقت و مقطعی تأکید دارند. در این معرفی، خلاقیت فردی و کار گروهی دو بخش از مسیری دانسته شدهاند که قرار است به رشد مجموعه کمک کند و مهمانی به میزبانی مرگ نیز یکی از قدمهای آغازین این مسیر معرفی میشود.
این هدفگذاری، اگر قرار باشد از سطح بیانیه و معرفی فراتر برود، باید در شیوه کار گروه و کیفیت آثار بعدی قابل مشاهده باشد. ماندگاری یک گروه با اعلام قصد ماندن به دست نمیآید؛ به برنامهریزی، استمرار تمرین، تربیت و حفظ نیروهای اجرایی، انتخاب متن و ارزیابی بیتعارف تجربههای قبلی نیاز دارد. فرصت دادن به هنرمندان نوظهور نیز زمانی معنا پیدا میکند که در کنار امکان حضور، زمینه رشد و یادگیری فراهم باشد. گروهی با این تعداد همکار و بازیگر، برای تبدیل شدن به مجموعهای پایدار ناچار است درباره تقسیم مسئولیتها، سازوکار تولید و کیفیت هنری هر پروژه تصمیمهای روشنتری بگیرد. آنچه مدیران ورود آخر از آینده گروه ترسیم کردهاند، بلندپروازانه است؛ اما سنجش آن به آثار بعدی و توانایی مجموعه در تبدیل تجربه نخست به دانشی عملی وابسته خواهد بود.
مهمانی به میزبانی مرگ را میتوان تجربهای دانست که مسئلهای قابل تأمل را در مرکز خود قرار داده، اما در مسیر تبدیل آن به یک اجرای منسجم با پرسشهایی جدی روبهرو شده است. تعدد بازیگران و محدودیت فضای اجرا، همزمانی کنشها، نابرابری کیفیت بازیها، مشکلات شنیده شدن دیالوگها و فاصله میان زمان اعلامشده و مدت واقعی اجرا، مسائلی هستند که پاسخ به آنها به بازنگری در متن و میزانسن نیاز دارد. در مقابل، ایده ورود مرگ به یک مهمانی، امکان شکل دادن به موقعیتهای کمیک و تلخ و طرح پرسش درباره دروغهایی که روابط انسانی را حفظ یا ویران میکنند، ظرفیتهایی هستند که میتوانند در بازنویسی و اجرای دوباره جدیتر دنبال شوند. خود شریفی نیز در بخشهایی از گفتوگو، ضرورت بازنگری در کارکرد شخصیتها، تنظیم ریتم، وضوح کنشها و پایانبندی را پذیرفته است. اهمیت این پذیرش زمانی روشن میشود که در کار بعدی به تصمیم اجرایی تبدیل شود.
شاید پرسشی که نمایش برای تماشاگر کنار میگذارد، همان پرسشی باشد که میتواند برای گروه سازنده نیز معنایی عملی داشته باشد: اگر قرار باشد حقیقت درباره کیفیت همین اجرا گفته شود، کدام بخشها باید حفظ شوند و کدام بخشها نیازمند تغییرند؟ مرگ در نمایش، مهمانان را از فرصت پنهان شدن محروم میکند؛ تئاتر نیز در مواجهه با تماشاگر، چنین فرصتی به سازندگان نمیدهد. آنچه روی صحنه رخ داده، دیده شده و در حافظه مخاطب باقی مانده است. برای ورود آخر، شاید ارزش این تجربه بیش از هر چیز در همین امکان بازنگری باشد؛ اینکه گروه بتواند از میان واکنشهای متفاوت تماشاگران، آنچه را به کیفیت واقعی اجرا مربوط است تشخیص دهد و در کار بعدی به کار ببندد.
سجاد خلیلزاده
روایتگر مرز میان صحنه، انسان و اندیشه


💬 0 دیدگاه